الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
201
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) 2 - از امام على بن الحسين ( ع ) فرمود : من بيرون رفتم تا رسيدم به اين ديوار و بر آن پشت دادم و به ناگاه مردى كه دو جامهء سفيد در برداشت در برابر رويم به من نگاه مىكرد ، سپس گفت : اى على بن الحسين ، چرا تو را غمنده و حزين بينم ؟ آيا براى دنيا است ؟ كه روزى خدا در آن براى هر خوش كردار و بدكار آماده است ، گفتم : من براى دنيا غمى ندارم ، زيرا چنان است كه تو مىگوئى ، گفت : براى آخرت غم مىخورى ؟ آنها وعدهاى است راست و سلطانى قاهر در آن حكم فرما است ( يا گفت : سلطانى توانا ) گفتم : بر آن غم ندارم ، زيرا آن هم چنان است كه مىگوئى ، پس گفت : غمت براى چيست ؟ گفتم : از آنچه نسبت بدان بيم داريم از آشوب و فتنهء ابن الزبير و آنچه مردم در آن گرفتارند ، فرمود كه : او خنديد و سپس گفت : اى على بن الحسين ، آيا ديدهاى كه كسى از خدا خواهد و او اجابت نكند ؟ گفتم : نه گفت : پس آيا ديدهاى احدى بر خدا توكل كند و او را كفايت نكند ؟ گفتم : نه ، گفت : آيا ديدهاى احدى از خدا چيزى خواهد و به او ندهد ؟ گفتم : نه ، سپس از چشمم نهان شد . ( 2 ) 3 - از امام صادق ( ع ) كه فرمود : بىنيازى و عزت گردش مىكنند ، و چون به محل توكل رسند ، وطن سازند .